.:: هیچ سیبی مزه پرتقال نمی دهد

دختربچه کوچکی سیبی را به چهار قسمت برید و یک قسمت آن را در دهان خود گذاشت و جوید.
بعد با تعجب از مادرش پرسید چرا این سیب مزه پرتقال نمی‌دهد؟ بعد تکه‌ای دیگر برداشت و مقابل خود گرفت و صد بار با صدای بلند گفت: “تو یک پرتقال هستی؟”
اما باز هم مزه سیب را در دهانش حس کرد و با اعتراض به مادرش گفت: “چرا این سیب مزه پرتقال نمی‌دهد؟
نکند به جای صد بار باید ده میلیون بار به او بگویم تو پرتقال هستی؟” و بعد تکه سوم رامقابل خود گرفت و ده میلیون بار با صدای بلند گفت: “تو پرتقالی بیش نیستی؟”
سال‌های زیادی گذشت تا ده میلیون بار شمارش به اتمام رسید. ادامه مطلب “هیچ سیبی مزه پرتقال نمی دهد”



  .:: زرنگ باشید!

من محمد جانبلاغی ساعت ۲ از محل کارم خارج شدم و چون نیم ساعت وقت داشت تا به محل کار دوستم بروم، تصمیم گرفت با همان ۱۵ هزار تومانی که در جیب داشت ناهار ارزان قیمتی بخورم و راهی شرکت شوم. ادامه مطلب “زرنگ باشید!”



  .:: بذر نیکو

مزرعه داری بود که هر سال بهترین محصولا ت را برداشت می کرد و غلا ت مزرعه او در مسابقات انتخاب بهترین بذرها مقام اول را کسب می کرد و او در طول سال ها جوایز و مقام های زیادی به دست آورده بود. ادامه مطلب “بذر نیکو”



  .:: از مترسکی سوال کردم…

از مترسکی سوال کردم:آیا از تنها ماندن در این مزرعه بیزار نشده ای ؟

پاسخم داد : در ترساندن دیگران برای من لذت به یاد ماندنی است پس من از کار خود راضی هستم و هرگز از آن بیزار نمی شوم!

اندکی اندیشیدم و سپس گفتم : راست گفتی! من نیز چنین لذتی را تجربه کرده بودم! ادامه مطلب “از مترسکی سوال کردم…”





  .:: آرامش سنگ یا برگ

مردجوانی کنار نهر آب نشسته بود و غمگین و افسرده به سطح آب زل زده بود.

استادی از آنجا می گذشت. او را دید و متوجه حالت پریشانش شد و کنارش نشست.

مرد جوان وقتی استاد را دید بی اختیار گفت:”عجیب آشفته ام و همه چیز زندگی ام به هم ریخته است. به شدت نیازمند آرامش هستم و نمی دانم این آرامش را کجا پیدا کنم؟”

استاد برگی از شاخه افتاده روی زمین را برداشت و آن را داخل نهر آب انداخت و گفت:” به این برگ نگاه کن وقتی داخل آب می افتد خود را به جریان آن می سپارد و با آن می رود.” سپس استاد سنگی بزرگ را از کنار جوی آب برداشت و داخل نهر انداخت . ادامه مطلب “آرامش سنگ یا برگ”