داستان مار

به نام خدای بخشنده و مهربان

  تعداد نمایش : 1783

شبی مار بزرگی برای پیدا کردن غذا وارد دکان نجاری می شود.

عادت نجار این بود که موقع رفتن و تعطیلی دکان، بعضی از وسایل کارش را روی میز بگذارد.

آن شب هم اره کارش روی میز بود.

همینطور که مار گشتی می زد بدنش به اره گیر می کند و کمی زخم می شود.
مار خیلی ناراحت می شود و برای دفاع از خود اره را گاز می گیرد که سبب خون ریزی دور دهانش می شود. او نمی فهمد که چه اتفاقی افتاده و از اینکه اره دارد به او حمله می کند و مرگش حتمی است تصمیم می گیرد برای آخرین بار از خود دفاع کرده و هر چه شدیدتر حمله کند و دور اره بدنش را بپیچاند و هی فشار دهد!

نجار صبح که آمد روی میز کنار اره، لاشه ی ماری بزرگ و زخم آلود را دید که فقط و فقط بخاطر بی فکری و خشم زیاد مرده است.

احیانا درلحظه خشم می خواهیم دیگران را برنجانیم بعد متوجه می شویم جز خودمان کس دیگری را نرنجانده ایم و موقعی این را درک می کنیم که خیلی دیر شده،

زندگی بیشتراحتیاج دارد که گذشت و چشم پوشی کنیم از اتفاقها؛ ازآدمها؛ از رفتارها؛ گفتارها؛
به خودمان یاد دهیم که چگونه ﭼﺸﻢ ﭘﻮﺷﻲﻋﺎﻗﻼﻧﻪ ﻭ ﺑﺠﺎ داشته باشیم .

گاهی برو…گاهی بمان.

گاهی گریه کن…گاهی بخند.

گاهی قدم بزن…گاهی سکوت کن…گاهی رها شو.

گاهی ببخش…گاهی یاد بگیر.

شما در این باره چه دیدگاهی دارید؟

دوستدارتان

محمد جانبلاغی

آیا این مطالب جدید را مطالعه کرده اید؟


اشتراک گذاری این مطلب در شبکه های اجتماعی
Share on Facebook
Facebook
Share on Google+
Google+
Tweet about this on Twitter
Twitter
Share on LinkedIn
Linkedin

درپناه حق باشید.
 سخن روز مکتب زندگی:

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

3 + 4 =