حکمت خدا

به نام خدای بخشنده و مهربان

تعداد نمایش 633

یک روز شاه ووزیرش نشسته بودند ودرحال صحبت ناگهان شاه که در حال میوه خوردن بودباچاقو انگشتشو برید-وانگشتش خون الودشد-

وزیر گفت شاها ناراحت نباش حکمت خدا بود شاه خشمناک شد ودستورداد اورا به زندان انداختند یکی در روز پس از این ماجراشاه به شکار رفت ودر میان جنگلها ودرختان رفت ورفت تا گم شد-

قبیله ای که در ان نزدیکیها بودند اورا پیدا کرده وبه میان قوم خودبردند-

ازآنجایی که شاه بسیارزیبا بود تصمیم گرفتند اورا برای خدایان خودقربانی کنند ناگهان یکی ازمیان جمع فریادزد که دست نگهدارید مانمی توانیم اورا قربانی کنیم زیرا که زخمی روی دستش است وما نمی توانیم قربانی معیوب ومجروح را تقدیم خدایانمان کنیم.

بدین ترتیب اورا ازاد کردند وشاه به قصر خود بازگشت-

شاه وزیر رافراخواند وگفت ای وزیر من حالا فهمیدم که چرا گفته بودی حکمت خدا بود حالا بمن بگو چه حکمتی در این بود که من تورو به زندان انداختم وزیر گفت حکمتش این بود که من وشما همیشه باهم به شکار میرفتیم وقتی شمارا قربانی نکردند بجای شما من را قربانی میکردند. 





در این باره بیشتر بخوانید ...

بی‌زحمت… مرا اهلی کن!
در این هنگام بود که روباه پیدا شد. روباه گفت: سلام! شازده کوچولو سر برگرداند و کسی را ندید، ‌ ولی مودبانه جواب سلام داد. صدا گفت: من اینجا هستم، ‌ زیر درخت ...
بیشتر بخوانید ...
ﯾﮑﯽ ﺍﺯ ﺍﻫﺎﻟﯽ ﺩﻩ ﺑﻪ اسم مش مراد به ﺻﺤﺮﺍ ﺭﻓﺖ ﻭ ﺷﺐ ﺍﺯ ﻗﻀﺎ ﺣﯿﻮﺍﻧﯽ ﺑﻪ ﺍﻭ ﺣﻤﻠﻪ ﮐﺮﺩ . ﭘﺲ ﺍﺯ ﯾﮏ ﺩﺭﮔﯿﺮﯼ ﺳﺨﺖ ﺑﺎﻻﺧﺮﻩ ﺑﺮ ﺣﯿﻮﺍﻥ ﻏﺎﻟﺐ ﺷﺪ ...
بیشتر بخوانید ...
پروانه و پیله
روزی سوراخ کوچکی در یک پیله ظاهر شد . شخصی نشست و ساعت ها به تقلای پروانه برای بیرون آمدن از سوراخ کوچک پیله را تماشا کرد . آن گاه ...
بیشتر بخوانید ...
مرد خسیسی تمام داراییش را فروخت و طلا خرید. او طلاها را در گودالی پنهان کرد. مدت زیادی گذشت و او هر روز به طلا ها سر می زد و آنها را ...
بیشتر بخوانید ...
موش ازشکاف دیوار سرک کشید تا ببیند این همه سر و صدا برای چیست. مرد مزرعه دار تازه از شهر رسیده بود و بسته‌ای با خود آورده بود و زنش ...
بیشتر بخوانید ...
از مترسکی سوال کردم…
از مترسکی سوال کردم:آیا از تنها ماندن در این مزرعه بیزار نشده ای ؟ پاسخم داد : در ترساندن دیگران برای من لذت به یاد ماندنی است پس من از کار ...
بیشتر بخوانید ...
یک روز آموزگار از دانش آموزانی که در کلاس بودند پرسید آیا می توانید راهی غیر تکراری برای ابراز عشق ، بیان کنید؟ برخی از دانش آموزان گفتند با بخشیدن عشقشان ...
بیشتر بخوانید ...
مردی صبح از خواب بیدار شد و دید تبرش ناپدید شده. شک کرد که همسایه‌اش آن را دزدیده باشد، برای همین، تمام روز او را زیر نظر گرفت. متوجه شد که ...
بیشتر بخوانید ...
فردی از پروردگار در خواست کرد تا به او بهشت و جهنم را نشان دهد. خداوند پذیرفت و او را وارد اتاقی نمود که جمعی از مردم در اطراف دیگ بزرگ ...
بیشتر بخوانید ...
مزرعه داری بود که هر سال بهترین محصولا ت را برداشت می کرد و غلا ت مزرعه او در مسابقات انتخاب بهترین بذرها مقام اول را کسب می کرد و ...
بیشتر بخوانید ...
بی‌زحمت… مرا اهلی کن!
شکار شیر
پروانه و پیله
پول بهتر است یا ثروت؟
تله موش
از مترسکی سوال کردم…
ببر
داستان کوتاه: همسایۀ دزد
بهشت و جهنم
بذر نیکو


درپناه حق باشید.
 سخن روز مکتب زندگی:

            


پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما در مکتب زندگی منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز با علامت ستاره (*) علامت‌گذاری شده‌اند

با ارسال نظرات خود ما را در هر چه بهتر کردن خدماتمان یاری دهید.

لطفا کد امنیتی روبه رو را وارد کنید:     6 + 4 =