بهشت و جهنم

به نام خدای بخشنده و مهربان

تعداد نمایش 641

فردی از پروردگار در خواست کرد تا به او بهشت و جهنم را نشان دهد.

خداوند پذیرفت و او را وارد اتاقی نمود که جمعی از مردم در اطراف دیگ بزرگ غذا نشسته بودند همه گرسنه نا امید و در عذاب بودند هر کدام قاشقی داشت که به دیگ می رسید ولی دسته قاشقها بلند تر از بازوی آنها بود به طوری که نمی توانستند قاشق را به دهانشان برسانند عذاب آنها وحشتناک بود !

آنگاه خداوند گفت : اکنون بهشت را به تو نشان می دهم.

او به اتاق دیگری که درست مانند اولی بود وارد شد دیگ غذا … جمعی از مردم … همان قاشقهای دسته بلند … ولی در آنجا همه شاد و سیر بودند.

آن مرد گفت : نمی فهمم !!! چرا مردم اینجا شادند در حالی که در اتاق دیگر بد بختند؟ با آنکه همه چیزشان یکسان است؟

خداوند تبسمی کرد و گفت : خیلی ساده است در اینجا آنها یاد گرفته اند که یکدیگر را تغذیه کنند هر کسی با قاشقش غذا در دهان دیگری می گذارد چون ایمان دارد که کسی هست که در دهانش غذایی بگذارد 





در این باره بیشتر بخوانید ...

استادی با شاگردش از باغى میگذشت، چشمشان به یک کفش کهنه افتاد. شاگرد گفت: گمان میکنم این کفش کارگرى است که در این باغ کار میکند، بیا با پنهان کردن کفشها عکس ...
بیشتر بخوانید ...
هیچ سیبی مزه پرتقال نمی دهد
دختربچه کوچکی سیبی را به چهار قسمت برید و یک قسمت آن را در دهان خود گذاشت و جوید. بعد با تعجب از مادرش پرسید چرا این سیب مزه پرتقال نمی‌دهد؟ ...
بیشتر بخوانید ...
روزی مردی راه گم کرد و سر از بیابان درآورد. رفت و رفت تا این‌که گرما چنان او را بی‌حال کرد که از تشنگی و گرسنگی، بی‌رمق بر زمین افتاد. ...
بیشتر بخوانید ...
دل عزراییل برای چه کسانی سوخته است؟
  روزی رسول خدا (صل الله علیه و آله) نشسته بود، عزراییل به زیارت آن حضرت آمد. پیامبر (صل الله علیه و آله) از او پرسید: «ای برادر! چندین هزار سال ...
بیشتر بخوانید ...
پروانه و پیله
روزی سوراخ کوچکی در یک پیله ظاهر شد . شخصی نشست و ساعت ها به تقلای پروانه برای بیرون آمدن از سوراخ کوچک پیله را تماشا کرد . آن گاه ...
بیشتر بخوانید ...
ﯾﮑﯽ ﺍﺯ ﺍﻫﺎﻟﯽ ﺩﻩ ﺑﻪ اسم مش مراد به ﺻﺤﺮﺍ ﺭﻓﺖ ﻭ ﺷﺐ ﺍﺯ ﻗﻀﺎ ﺣﯿﻮﺍﻧﯽ ﺑﻪ ﺍﻭ ﺣﻤﻠﻪ ﮐﺮﺩ . ﭘﺲ ﺍﺯ ﯾﮏ ﺩﺭﮔﯿﺮﯼ ﺳﺨﺖ ﺑﺎﻻﺧﺮﻩ ﺑﺮ ﺣﯿﻮﺍﻥ ﻏﺎﻟﺐ ﺷﺪ ...
بیشتر بخوانید ...
مردی از پروردگار درخواست نمود تا به او بهشت و جهنم را نشان دهد. خداوند پذیرفت. او را وارد جایی نمود که جمعی از مردم در اطراف یک دیگ بزرگ غذا ...
بیشتر بخوانید ...
جریان آب ،بازمانده یک کشتی شکسته را به ساحل جریزه دور افتاده ای برد. او به درگاه خداوند دعا کرد تا او را نجات بخشد... ساعت ها به اقیانوس چشم دوخت ،تا ...
بیشتر بخوانید ...
استادی درشروع کلاس درس، لیوانی پراز آب به دست گرفت. آن را بالا گرفت که همه ببینند. بعد از شاگردان پرسید: به نظر شما وزن این لیوان چقدر است؟ شاگردان جواب دادند: ۵۰ ...
بیشتر بخوانید ...
یک روز آموزگار از دانش آموزانی که در کلاس بودند پرسید آیا می توانید راهی غیر تکراری برای ابراز عشق ، بیان کنید؟ برخی از دانش آموزان گفتند با بخشیدن عشقشان ...
بیشتر بخوانید ...
انسانیت …
هیچ سیبی مزه پرتقال نمی دهد
آیا می‌توانی از «بُز»هایت بگذری؟
دل عزراییل برای چه کسانی سوخته است؟
پروانه و پیله
شکار شیر
تفاوت بهشت و جهنم
لطف خدا
وزن یک لیوان آب چقدر … ؟
ببر


درپناه حق باشید.
 سخن روز مکتب زندگی:

            


پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما در مکتب زندگی منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز با علامت ستاره (*) علامت‌گذاری شده‌اند

با ارسال نظرات خود ما را در هر چه بهتر کردن خدماتمان یاری دهید.

لطفا کد امنیتی روبه رو را وارد کنید:     5 + 1 =