آیا می‌توانی از «بُز»هایت بگذری؟

به نام خدای بخشنده و مهربان

تعداد نمایش 404

روزی مردی راه گم کرد و سر از بیابان درآورد. رفت و رفت تا این‌که گرما چنان او را بی‌حال کرد که از تشنگی و گرسنگی، بی‌رمق بر زمین افتاد. زیر آفتابِ سوزان، در حال جان دادن بود تا این‌که… …

مردی با چهرۀ آفتاب‌سوخته که بر پشتش خار حمل می‌کرد، او را پیدا کرد. از مشک‌اش کمی آب به لب و دهان او مالید و به صورتش پاشید؛ و او را بر کول خود گرفت و به اقامتگاهش برد. در اقامتگاه او که چادری نه چندان بزرگ بود، زنش و یک پسرش زندگی‌ می‌کردند، و کمی آن‌سوتر در کنار یک چاه آب، زیر سایه‌بانی کوچک، بزی بود با مقداری علف در برابرش. مرد، از همسرش خواست تا به این مهمانِ نیمه‌جان برسد. ساعاتی گذشت و شب فرا رسید.

مهمان، کم‌کم رمق‌اش را بازیافت و هوش و حواسش سر جایش آمد و توانست از جا برخیزد. داستان را جویا شد، و فهمید که چه بر سرش آمده و این مرد و خانواده‌اش چقدر به او کمک کرده‌اند. فردا صبح، آن‌قدر سرحال بود که می‌توانست به سمت مقصدش رهسپار شود. ناشتاییِ مفصلی خورد، با نان داغ و شیر بز و سرشیر و پنیر. تا جایی که پرس‌وجو کرد، فهمید که این مرد و زن و فرزندش دارایی‌ای جز همان بز ندارند؛ و به‌سختی روزگار می‌گذرانند. از آنها تشکر کرد، خداحافظی کرد، و رفت.

فردای آن روز، مرد مهمان به همان‌جا برگشت. چاقویی در دست داشت. کمین کرد و در فرصت مناسب، سراغ بز رفت و آن را کشت. و به همان سرعتی که آمده بود، بازگشت. سال‌ها گذشت. و باز آن مرد در راهِ بیابان، راه گم کرد و چیزی نمانده بود که جان بدهد. گروهی از مردان که از صحرا می‌گذشتند، او را یافتند و بر اسب سوار کردند و تا عمارتی قصرمانند بردند. صاحب عمارت، به ملازمانش دستور داد به‌خوبی از او پذیرایی کنند تا حالش بهتر شود.

فردای آن روز، مردْ قبراق و سرحال بود و می‌توانست رهسپار مقصدش شود. اما برایش جالب بود که مردِ جوانِ صاحب عمارت، چگونه چنین ثروتی به هم زده است. مرد جوان، با خوش‌رویی داستانش را تعریف کرد. از روزی گفت که پدرش مردی را در بیابان یافت و او را به چادرشان آورد، و آنها با هر چه داشتند از او پذیرایی کردند. از شیرِ تنها بزشان به او دادند و رهسپار مقصدش کردند. اما فردای همان روز، بلا بر آنها نازل شد! تنها بزشان کشته شد و آنها ماندند و دست خالی.

این موضوع را هم در ادامه بخوانید:  دل عزراییل برای چه کسانی سوخته است؟

مرد جوان گفت: «دیدم پدرم با ناراحتی چمباتمه زده و مادرم اشک می‌ریزد. تصمیم گرفتم کاری کنم. نمی‌توانستم ببینم با از بین رفتن تنها دارایی خانواده‌مان، زندگی‌مان از هم پاشیده شود. به پدر و مادرم گفتم به شهر می‌روم و کاری پیدا می‌کنم.» آن پسر نوجوان جوان به‌محض رسیدن به شهر، توانست در حجره یک مرد پارچه‌فروش شاگردی کند؛ و آن مرد برای او جای خواب فراهم کرد. او خیلی زود توانست پدر و مادرش را هم نزد خودش بیاورد. آن پسر، با شور و شوق راه‌های تجارت و خرید و فروش را از مرد پارچه‌فروش آموخت، و با کمک و راهنمایی او وارد تجارت پارچه شد.

از جاهای مختلف پارچه‌ها را به شهر می‌آورد و به مرد پارچه‌فروش می‌داد تا بفروشد؛ و پارچه‌های تولیدی شهر را هم به جاهای دیگر می‌فرستاد. «و این‌طور شد که ثروتی به هم زدم و این عمارت را هم ساختم. اکنون یکی از تاجران خوش‌نام شهر هستم و برای پدر و مادرم هم یک خانۀ زیبا در شهر ساخته‌ام.» مرد جوان حرفش را این‌گونه به پایان رساند: «کشته شدن بز که آن روز فکر می‌کردیم بلا و عذابی است و گیج شده بودیم که چرا بر خانوادۀ مهربان ما باید این بلا نازل شود، به یکی از بزرگ‌ترین موهبت‌های زندگی‌مان تبدیل شد. از خدا سپاسگزاریم، و از آن کسی که نمی‌دانیم چرا آن بز را کشت.»

مرد مهمان، با مرد جوان دست داد و از او تشکر کرد. خداحافظی کرد و گفت: «برای آن کسی که بزتان را کشت، همیشه دعا کن.

» » شما دربارۀ این داستان چه دیدگاهی دارید؟ آیا حاضرید از «بز»هایتان بگذرید؟ مشتاقیم دیدگاه‌های شما را اینجا بخوانیم. 





در این باره بیشتر بخوانید ...

زندگی یک نعمت است…
زندگی یک نعمت است... امروز هرگاه خواستید کلمه ای ناخوشایند به زبان آورید، به کسانی فکر کنید که قادر به حرف زدن نیستند. قبل از اینکه بخواهید از مزه غذایتان شکایت کنید، ...
بیشتر بخوانید ...
قدر آرامش را آنهایی بیشتر می‌دانند که آن را در زندگیشان ندارند یا آن را از دست داده‌اند! وقتی آرامش نداشته باشید مهم نیست چه چیزهایی دارید زیرا هیچ لذتی از ...
بیشتر بخوانید ...
نحوه پاسخگویی به سوالات جنسی کودکان
 نحوه پاسخگویی به سوالات جنسی کودکان هر فردی که با کودکان سروکار دارد بخصوص پدر و مادر دائما با پرسش های کودک خود در مورد تولد ،نحوه بچه دار شدن ،روابط ...
بیشتر بخوانید ...
وقتی زندگی خوب پیش نمی‌رود …
حقیقت این است که خوشبختی، نداشتن مشکل نیست، توانایی کنار آمدن با آنهاست. اگر ذهن شما مسئله‌ای برای متمرکز شدن روی آن نداشت، می‌دانید چقدر سرگردان می‌شد؟ همیشه نگاهتان به ...
بیشتر بخوانید ...
مردی صبح از خواب بیدار شد و دید تبرش ناپدید شده. شک کرد که همسایه‌اش آن را دزدیده باشد، برای همین، تمام روز او را زیر نظر گرفت. متوجه شد که ...
بیشتر بخوانید ...
دل عزراییل برای چه کسانی سوخته است؟
  روزی رسول خدا (صل الله علیه و آله) نشسته بود، عزراییل به زیارت آن حضرت آمد. پیامبر (صل الله علیه و آله) از او پرسید: «ای برادر! چندین هزار سال ...
بیشتر بخوانید ...
❤️توصیه های محمد جانبلاغی به خانم ها در موردآقایان   وقتی مردی شما را بخواهد، هیچ چیز نمی تواند جلوی او را بگیرد. اگر شما را نخواهد، هیچ چیز نمی تواند نگهش دارد. دست ...
بیشتر بخوانید ...
برای پی بردن به اینکه تا چه حد آدم راحتی هستید یا برعکس بیش از حد به خودتان و زندگی‌تان گیر می‌دهید و زندگی را به کام خود و دیگران ...
بیشتر بخوانید ...
   "با عرض معذرت تقصیر خودت بود" یک عذرخواهی واقعی نیست! بعضی مواقع عذرخواهی کاملا به جا و مناسب است و برخی اوقات مناسب نیست. مثلا: ببخشید امروز هوا بارانی است ...
بیشتر بخوانید ...
ﯾﮑﯽ ﺍﺯ ﺍﻫﺎﻟﯽ ﺩﻩ ﺑﻪ اسم مش مراد به ﺻﺤﺮﺍ ﺭﻓﺖ ﻭ ﺷﺐ ﺍﺯ ﻗﻀﺎ ﺣﯿﻮﺍﻧﯽ ﺑﻪ ﺍﻭ ﺣﻤﻠﻪ ﮐﺮﺩ . ﭘﺲ ﺍﺯ ﯾﮏ ﺩﺭﮔﯿﺮﯼ ﺳﺨﺖ ﺑﺎﻻﺧﺮﻩ ﺑﺮ ﺣﯿﻮﺍﻥ ﻏﺎﻟﺐ ﺷﺪ ...
بیشتر بخوانید ...
زندگی یک نعمت است…
چقدر در زندگی خود «آرامش» دارید؟
نحوه پاسخگویی به سوالات جنسی کودکان
وقتی زندگی خوب پیش نمی‌رود …
داستان کوتاه: همسایۀ دزد
دل عزراییل برای چه کسانی سوخته است؟
❤️توصیه های محمد جانبلاغی به خانم ها در
شما تا چه حد در زندگی سختی کشیده
“با عرض معذرت اما تقصیر خودت بود” یک
شکار شیر


درپناه حق باشید.
 سخن روز مکتب زندگی:

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما در مکتب زندگی منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز با علامت ستاره (*) علامت‌گذاری شده‌اند

با ارسال نظرات خود ما را در هر چه بهتر کردن خدماتمان یاری دهید.

لطفا کد امنیتی روبه رو را وارد کنید:     5 + 4 =