آیا می‌توانی از «بُز»هایت بگذری؟

به نام خدای بخشنده و مهربان

تعداد نمایش 486

روزی مردی راه گم کرد و سر از بیابان درآورد. رفت و رفت تا این‌که گرما چنان او را بی‌حال کرد که از تشنگی و گرسنگی، بی‌رمق بر زمین افتاد. زیر آفتابِ سوزان، در حال جان دادن بود تا این‌که… …

مردی با چهرۀ آفتاب‌سوخته که بر پشتش خار حمل می‌کرد، او را پیدا کرد. از مشک‌اش کمی آب به لب و دهان او مالید و به صورتش پاشید؛ و او را بر کول خود گرفت و به اقامتگاهش برد. در اقامتگاه او که چادری نه چندان بزرگ بود، زنش و یک پسرش زندگی‌ می‌کردند، و کمی آن‌سوتر در کنار یک چاه آب، زیر سایه‌بانی کوچک، بزی بود با مقداری علف در برابرش. مرد، از همسرش خواست تا به این مهمانِ نیمه‌جان برسد. ساعاتی گذشت و شب فرا رسید.

مهمان، کم‌کم رمق‌اش را بازیافت و هوش و حواسش سر جایش آمد و توانست از جا برخیزد. داستان را جویا شد، و فهمید که چه بر سرش آمده و این مرد و خانواده‌اش چقدر به او کمک کرده‌اند. فردا صبح، آن‌قدر سرحال بود که می‌توانست به سمت مقصدش رهسپار شود. ناشتاییِ مفصلی خورد، با نان داغ و شیر بز و سرشیر و پنیر. تا جایی که پرس‌وجو کرد، فهمید که این مرد و زن و فرزندش دارایی‌ای جز همان بز ندارند؛ و به‌سختی روزگار می‌گذرانند. از آنها تشکر کرد، خداحافظی کرد، و رفت.

فردای آن روز، مرد مهمان به همان‌جا برگشت. چاقویی در دست داشت. کمین کرد و در فرصت مناسب، سراغ بز رفت و آن را کشت. و به همان سرعتی که آمده بود، بازگشت. سال‌ها گذشت. و باز آن مرد در راهِ بیابان، راه گم کرد و چیزی نمانده بود که جان بدهد. گروهی از مردان که از صحرا می‌گذشتند، او را یافتند و بر اسب سوار کردند و تا عمارتی قصرمانند بردند. صاحب عمارت، به ملازمانش دستور داد به‌خوبی از او پذیرایی کنند تا حالش بهتر شود.

فردای آن روز، مردْ قبراق و سرحال بود و می‌توانست رهسپار مقصدش شود. اما برایش جالب بود که مردِ جوانِ صاحب عمارت، چگونه چنین ثروتی به هم زده است. مرد جوان، با خوش‌رویی داستانش را تعریف کرد. از روزی گفت که پدرش مردی را در بیابان یافت و او را به چادرشان آورد، و آنها با هر چه داشتند از او پذیرایی کردند. از شیرِ تنها بزشان به او دادند و رهسپار مقصدش کردند. اما فردای همان روز، بلا بر آنها نازل شد! تنها بزشان کشته شد و آنها ماندند و دست خالی.

این موضوع را هم در ادامه بخوانید:  پروانه و پیله

مرد جوان گفت: «دیدم پدرم با ناراحتی چمباتمه زده و مادرم اشک می‌ریزد. تصمیم گرفتم کاری کنم. نمی‌توانستم ببینم با از بین رفتن تنها دارایی خانواده‌مان، زندگی‌مان از هم پاشیده شود. به پدر و مادرم گفتم به شهر می‌روم و کاری پیدا می‌کنم.» آن پسر نوجوان جوان به‌محض رسیدن به شهر، توانست در حجره یک مرد پارچه‌فروش شاگردی کند؛ و آن مرد برای او جای خواب فراهم کرد. او خیلی زود توانست پدر و مادرش را هم نزد خودش بیاورد. آن پسر، با شور و شوق راه‌های تجارت و خرید و فروش را از مرد پارچه‌فروش آموخت، و با کمک و راهنمایی او وارد تجارت پارچه شد.

از جاهای مختلف پارچه‌ها را به شهر می‌آورد و به مرد پارچه‌فروش می‌داد تا بفروشد؛ و پارچه‌های تولیدی شهر را هم به جاهای دیگر می‌فرستاد. «و این‌طور شد که ثروتی به هم زدم و این عمارت را هم ساختم. اکنون یکی از تاجران خوش‌نام شهر هستم و برای پدر و مادرم هم یک خانۀ زیبا در شهر ساخته‌ام.» مرد جوان حرفش را این‌گونه به پایان رساند: «کشته شدن بز که آن روز فکر می‌کردیم بلا و عذابی است و گیج شده بودیم که چرا بر خانوادۀ مهربان ما باید این بلا نازل شود، به یکی از بزرگ‌ترین موهبت‌های زندگی‌مان تبدیل شد. از خدا سپاسگزاریم، و از آن کسی که نمی‌دانیم چرا آن بز را کشت.»

مرد مهمان، با مرد جوان دست داد و از او تشکر کرد. خداحافظی کرد و گفت: «برای آن کسی که بزتان را کشت، همیشه دعا کن.

» » شما دربارۀ این داستان چه دیدگاهی دارید؟ آیا حاضرید از «بز»هایتان بگذرید؟ مشتاقیم دیدگاه‌های شما را اینجا بخوانیم. 





در این باره بیشتر بخوانید ...

وقتی زندگی خوب پیش نمی‌رود …
حقیقت این است که خوشبختی، نداشتن مشکل نیست، توانایی کنار آمدن با آنهاست. اگر ذهن شما مسئله‌ای برای متمرکز شدن روی آن نداشت، می‌دانید چقدر سرگردان می‌شد؟ همیشه نگاهتان به ...
بیشتر بخوانید ...
یک روز آموزگار از دانش آموزانی که در کلاس بودند پرسید آیا می توانید راهی غیر تکراری برای ابراز عشق ، بیان کنید؟ برخی از دانش آموزان گفتند با بخشیدن عشقشان ...
بیشتر بخوانید ...
قدیمی‌ها می‌گفتند حساب حساب است و کاکا برادر. شاید خیلی از آدم‌ها برای معاشرت مناسب باشند، اما شراکت کردن با دیگران رسم و رسوم خودش را دارد. اگر شراکت اصولی ...
بیشتر بخوانید ...
با تست روانشناسی زیر مشخص کنید که در رابطه زناشویی تان یک همسر خوب هستید یا بد ؟ روابط بین همسران یک جریان پویاست و مدام تغییر می‌کند؛ به همین سبب ...
بیشتر بخوانید ...
یکی از مشکلات جامعه امروزی،با توجه به پیشرفت ارتباطات و فناوری در کشور ما اعتیاد کودکان به تلفن همراه است که دلیل اصلی آن این است که کودکان درست تربیت ...
بیشتر بخوانید ...
اسب و الاغی با هم سفر می کردند.الاغ به اسب گفت : “اگر دلت می خواهد من زنده بمانم، کمی از بار من را بردار.” اما اسب به او اعتنایی ...
بیشتر بخوانید ...
زندگی یک نعمت است…
زندگی یک نعمت است... امروز هرگاه خواستید کلمه ای ناخوشایند به زبان آورید، به کسانی فکر کنید که قادر به حرف زدن نیستند. قبل از اینکه بخواهید از مزه غذایتان شکایت کنید، ...
بیشتر بخوانید ...
سرنخ های شناسایی حالات شخصیت
سرنخ های شناسایی حالات شخصیت (من کودک، من والد، من بالغ) شاید شما هم از بعضی رفتارهای آدمیان به شگفت آمده باشید. اگر با نظریه تحیلی عاملی ”اریک برن” آشنا شوید ...
بیشتر بخوانید ...
چگونه در انتخابات برنده شویم؟!
آموزش علمی و کاربردی مبارزات انتخاباتی: چگونه در انتخابات برنده شویم؟!   انتخابات نیز همانند هر رقابت دیگری قواعد و قوانین خاص خود را دارد و هیچکس برای برنده نشدن در این ...
بیشتر بخوانید ...
دل عزراییل برای چه کسانی سوخته است؟
  روزی رسول خدا (صل الله علیه و آله) نشسته بود، عزراییل به زیارت آن حضرت آمد. پیامبر (صل الله علیه و آله) از او پرسید: «ای برادر! چندین هزار سال ...
بیشتر بخوانید ...
وقتی زندگی خوب پیش نمی‌رود …
ببر
چه کار کنیم با شریک‌مان دعوامان نشود؟
آیا همسر خوبی هستید یا نه؟
اعتیاد کودکان به تلفن همراه
خودخواه نباشیم!
زندگی یک نعمت است…
سرنخ های شناسایی حالات شخصیت
چگونه در انتخابات برنده شویم؟!
دل عزراییل برای چه کسانی سوخته است؟


درپناه حق باشید.
 سخن روز مکتب زندگی:

            


پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما در مکتب زندگی منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز با علامت ستاره (*) علامت‌گذاری شده‌اند

با ارسال نظرات خود ما را در هر چه بهتر کردن خدماتمان یاری دهید.

لطفا کد امنیتی روبه رو را وارد کنید:     7 + 5 =